صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند

که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت

می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل

می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف

ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند

مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی

وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه

همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت

و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

 

 

  

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
نازنین

مبینا جونم وبلاگت خیلی قشنگ بود عزیزم![گل]من که همه شو خوندم! به جمع دوستان و لینکای منم اضافه شدی!البته من هر وبلاگی رو لینک نمیکنما...!فقط اونایی که دخترونه و خاص باشن![عینک][قلب][چشمک]