معذرت خواهی و داستان> خانه ای با پنجره های طلایی

سلام بچه ها خیلی ببخشید که صد ساله آپ نکردم و به کسی هم سر نزدمhttp://eshghamm.blogfa.com

میخواستم اینو بدونید که شدیدا شرمندم و به شما حق میدم که اینکارو با من بکنید >>> .

خوب دیگه این حرفا بسه میدونم که همتون منو می بخشینhttp://eshghamm.blogfa.comچون امروز اومدم و آپ کردم و بازم میکنم.

 

خانه ای با پنجره های طلایی

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

/ 21 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
girl-number1

سلام مرسی عزیزم[ماچ] به اسم وبم بلینک [چشمک] کجایی هستی مبینا کوشولو؟[زبان]

girl-number1

مهسا 18 سال از گیلانمــ [نیشخند]

عادله

سلام عزیزم مرسی سر زدی ولی من منظورتو نفهمیدم میشه واضح بمن بگی قربونت[ماچ]

ک و ز ت

خخخخخخخخخ وبلاگتو دوس میدارم

ک و ز ت

وبلاگتو از وب نرگس جون پیدا کردم!

ک و ز ت

خوشحال میشم تو هم پیش من بیای فعلآ